ENGLISH  عربي  中文  Français  Español   Türkçe   امروز: ‪جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷‬

معلمي عشق است

كرمانشاه ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۷/۰۲/۱۴‬

داخلي. فرهنگي. روز معلم.

مي‌خواهم بنويسم ، همه جانم شوق شده و التهاب ، مي‌خواهم بگويم تو چه بودي و چه هستي اما مگر مي‌شود.

قلم را نخستين بار تو در دستهاي كوچك و كم جانم گذاشتي، تو ياد دادي بنويسم " بابا آب داد و نان داد " و آنچنان سخت نبود، اما چگونه بگويم كه چقدر سخت است از تو نوشتن و آنچه به من دادي.

معلمم، هنوز هم ارديبهشت كه مي‌شود و تقويم‌ها ‪ ۱۲‬بار ورق مي‌خورد ياد تو مثل نسيم وزيدن مي‌گيرد و چه مي‌گويم در جان من طوفاني مي‌شود كه كجا به جستجويت برخيزم.

كجا مي‌توانم دوباره لحظه‌اي لبخندت را ، نگاه پر مهرت را ، پيدا كنم كجا دوباره دستهاي گرمت به دستهايم كه هنوز در مقابل بزرگيت كودكند گره مي‌خورد، كدام كوچه به صداي دلنشينت مي‌رسد.

معلمم، همه ، اين روزها از مشكل هايت مي‌گويند از كمي حقوق و مزايا ، از پاداشهاي به تعويق افتاده، از سنگيني هزينه زندگي كه شانه‌هايت را خسته‌تر كرده.

شايد مشكلات پرده‌اي شده و روي عشق را پوشانده است.

عشق به بخشيدن ، عشق به ايثار، عشق به صبوري و عشق به محبت همان‌ها كه تو را به دنياي مدرسه، گچ و تخته سياه پيوندي ابدي داد.

آري معلمم شايد غافل شده‌ايم كه راز جاودانگي تو عشق است و عشق، سختي و گرفتاري نمي‌شناسد.

عشق است كه تو را در روزهاي سرد زمستان به دورترين روستاها مي‌كشاند تا چند كودك كمرو در مقابلت بنشينند و فردا را رقم بزنند.

عشق، تو را به كويرها مي‌برد، به زير سياه چادرهايي كه پا به پاي ايل مي‌كوچند و در ميان كوله‌بارهايشان كوله باري از آموخته‌هاي تو را به همراه مي‌برند.

عشق است كه در سخت‌ترين روزها و لحظه‌هاي زندگي لبخند را بر لبهايت مي- نشاند كه مبادا دانش‌آموزان اندوه ايام تو را دريابند.

معلمم امروز كه مجال سخن گفتن از توست واژه‌هايي كه با عشق، يكي يكي به من آموختي براي از تو گفتن كم است و قلم در دستهايم روز اول مدرسه و اظطراب ندانستن را به يادم مي‌آورد.

معلمم ياد مهرباني هايت اشك را در چشمهايم نشانده است.

ياد آن روزها كه عشق را هديه مي‌كردي و ما غافل از تو زير ميزهايمان لواشك قسمت مي‌كرديم.

تو روي تخته سياه در جدال ‪ X‬و ‪ Y‬قضيه‌ها را حل مي‌كردي و ما غافل از قضاياي حل نشده زندگي كه بر شانه‌هاي صبورت سنگيني مي‌كرد مجله جوانان را ورق مي‌زديم.

گرد و غبار گچ، شيشه عينكت را پوشانده بود و نگاه شيطنت آميز ما به پشت شيشه‌ها بود.

ياد آن روزها كه كلام نافذت آتش در جانمان انداخت كه چه نشسته‌اي، چنگالهاي دشمن ناموس خاكت را نشانه رفته ، كيف و كتاب را بگذار و راهي مدرسه عشق شو.

و اين ما نبوديم كلام آتشين تو بود كه سپر بلا شد و نگذاشت دشمن ذره‌اي از خاكم را به دندان بگيرد و بربايد.

معلمم عشق، رمز جاودانگي توست، تو كه عشق را معني كردي.

تو كه جوهر قلمت پيش خدا از خون شهيدان گرامي تر است چرا كه شهيد فدا شدن در راه عشق را از تو آموخت.

و اينجاست كه بهترين كلام شايد كلام شهيد رجايي است كه " معلمي عشق است ، اگر به عنوان شغل انتخابش كرده‌اي آن را رها كن و اگر عشق توست روزت هزاران بار مبارك."

ارسال خبر: ۱۳:۳۳ ‪شنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷‬ نسخه قابل چاپ