داخلي. اجتماعي. گلزار شهدا.
اينجا بهشت زهرا است، قطعهي شهدا، قطعهي لالههايي كه هر كدام قصهاي براي گفتن دارند، اينجا قطعهي پرستوهايي است كه مقصد را در كوچ ميديدند و از ويراني خانههايشان نهراسيدند.
غروب پنجشنبه وارد بهشت زهرا ميشويم، اين قطعه براي خود حال و هواي ديگري دارد، پرچمهاي برافراشته شده بر مزار شهدا، فانوسهاي روشن كه به آرامي در كنار مزارها سوسو ميكنند و عكسهاي خندان شهدا در قاب شيشهاي مزارها، حال و هواي خاصي به اينجا بخشيده است.
و در اين ميان مادراني را ميبيني كه در كنار مزار فرزندانشان آهسته راز و نياز ميكنند و با آنان سخن ميگويند.
هر كسي از جايي ميگويد، يكي از دامادي پسر بزرگش علي ميگويد، يكي از ثبت نام مينا در مدرسه ميگويد، آن يكي از دل تنگشدن و بيقراريهاي راضيه هفت ساله ميگويد، خلاصه هر كسي با حكايتي آمده است.
مزار را با گلهاي سرخ پوشانده، بوي گل سرخ تا چندمتر آن طرفتر هم ميپيچد، آهسته سخن ميگويد، نزديكتر ميشوم، ميگويد: محمد، هفتهي پيش پسرمان را داماد كردم يادت ميآيد هميشه ميگفتي اگه دامادي پسرمان را نديدم تو برايش سنگ تمام بگذار و امروز اومدم تا بگم من براي پسرمون سنگ تموم گذاشتم.
نامش مهري است ميگويد: همسرم در سال ۶۳در جنوب كشور به شهادت رسيد، هميشه دوست داشت پسرمان به بالاترين درجات برسد.
وي اظهارداشت: امروز خوشحالم كه توانستم به قولم وفا كنم.
او افزود: شهدا براي دفاع از انقلاب و كشورشان قيام كردند و مردم نبايد فداكاريهاي آنان را فراموش كنند.
او اظهارداشت: آنان آزادي را در رفتن و گذشتن ديدند و هيچ گاه به مال دنيا وابسته نبودند.
او اينها را ميگويد و دوباره با همسرش سخن ميگويد، از كنار او آهسته عبور ميكنم تا با آرامش با همسرش سخن گويد.
چند قطعه آن طرفتر پسري را ميبينم ۲۵يا ۲۶ساله به نظر ميرسد به قبري خيره شده و به عكس حك شده روي مزار مينگرد، ميگويد: وقتي خيلي كوچك بودم پدرم در جبهه شهيد شد، هيچ وقت او را نديدم هر هفته ميآم و در كنارش با او سخن ميگويم.
وي گفت: من پدرم را تنها از حكايتهاي مادر و عموهايم ميشناسم، دوست داشتم فقط يك بار او را در آغوش ميگرفتم و ميگريستم.
او ميگويد: خانم، پدر داشتن طعم قشنگي دارد، مگه نه ولي من هيچ وقت اين طعم را نچشيدهام، دوباره لبخند ميزند و به عكس پدر مينگرد.
او افزود: هميشه مادر ميگويد تو بايد راه پدرت را ادامه دهي و براي من،"محمد مهدي اراكي" ديگري باشي و من هم ميگويم مادر مطمئن باش من راه پدر را هيچ وقت فراموش نميكنم و هميشه براي به ثمر رسيدن آن تلاش ميكنم.
در قطعهي ۴۰با مادر ديگري روبه رو ميشويم مادر "شهيد احمد فاضليان" ميگويد: موقعي كه فرزندم قرآن را بوسيد و رفت حس كردم كه ديگر او را نميبينم.
او ميگويد: هرگاه آخرين نگاه و لبخند او را به ياد ميآورم، ميفهمم كه او هم ميدانست كه ديگر مرا نخواهد ديد.
او گفت: جوانان امروز بايد شهدا را سرمشق و الگوي خود قرار دهند.
اگر بخواهيم قصه هر يك از اين شهدا را بنويسيم، هر كدام گزارشي است هزاران سطري، فقط يادمان باشد كه مبادا روي لالهها پا گذاريم.ك/۴ ۵۸۷/۱۶۴۴/۷۲۹۹