ENGLISH  عربي  中文  Français  Español   Türkçe   امروز: ‪شنبه، ۵ مرداد ۱۳۸۷‬

در انتظار رويت خورشيد/ حافظ از نگاه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي (‪ ۵‬وپاياني)

شيراز، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۷/۲/۹‬

داخلي. رهبر انقلاب. سفر.

مقوله وحدت تجلي كه از مباحث معروف عرفان است در مقابل نظريه فلاسفه اسلامي كه قائل به كثرت فاعليت هستند قرار مي‌گيرد. عرفا به وحدت فاعليت و وحدت تجلي قايل اند:
عكس روي تو چو در آينه جام افتاد
صوفي از پرتو مي‌در طمع خام افتاد
يا غزل "در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد" كه قبلا اشاره كردم
يا:
هر دو عالم يك فروغ روي اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
يكي ديگر از مباحث عرفاني موجود در مكتب عرفا مساله حيرت است. همان چيزي كه متاسفانه در كلام كساني كه حيرت عارف را درك نكرده‌اند به شك تعبير شده است. شك يعني ترديد در ريشه قضايا در حالي كه اين غير از حيرت عارف است.

هر چه عرفان و معرفت او بيشتر مي‌شود حيرتش هم بيشتر مي‌شود." رب زدني تحير افيك" از دعاهايي است كه‌نقل شده "و ما عرفناك حق معرفتك" كه‌از رسول اكرم نقل شده است، بي‌اعتنايي به دنيا ديد عارفانه است، اينكه تعبيرات مربوط به بي‌اعتنايي را مربوط به رندي او بدانيم درست نيست.

بالاخره آن رندي كه آنها تصوير مي‌كنند و از كلام خود او استفاده مي‌كنند " خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي" پولي مي‌خواسته‌است. وظيفه‌اي مي‌خواسته است تا بتواند همان باده خودش را تامين بكند. آن رند مورد تصوير آقايان چطور به دنيا و آخرت بي‌اعتنا باشد؟ اگر همان شاه شجاع و حتي امير مبارز الدين پولي به حافظ مي‌دادند، آن حافظي كه اينها تصوير مي‌كنند مطمئنا آن پول رامي‌گرفت وصرف مي‌كرد و مي‌خورد و مي‌خورانيد و مي‌نوشيد ومي‌نوشانيد و از اين كه بي‌اعتنا به دنيا در نمي‌آيد، بي‌اعتنا به دنيا مال آن‌انسان مستغني است و مستغني كسي است كه دلش با خدا آشناست:
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند
الهي منعمم گردان به درويشي و خرسندي
اين مال يك آدم رند و عرق خور پلاس در خانه عرق فروش نيست. آن چهره زشتي كه بعضي از حافظ ترسيم مي‌كنند، مال يك عارف پاكپاخته نيست.

از جمله خصوصيات عارفانه حافظ در ديوانش سوء‌ظن او به استدلال است كه‌اين مال عرفاست:
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود
مي‌گويد استدلال تمكين نمي‌كند و نمي‌تواند تو را به همه جا برساند، حافظ هم همين مضمون را در غزل‌هاي متعددي گفته است:
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
يعني از راه حكمت نمي‌توان فهميد، بحث سالوس ستيزي حافظ هم از همين قبيل است، بحث عرفاني است. يكي از بيت الغزل‌هاي ديوان حافظ سالوس ستيزي است خواجه دشمن نفاق و دور رنگي است و تزوير در هر كس كه باشد، چه در شيخ، چه در صوفي، چه در امير، براي او فرق نمي‌كند، با تزوير مخالف است، اين هم ناشي از همان ديد عرفاني است:
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
اين حرف يك عارف است و زبان و نفس حافظ، زبان و نفس يك عارف است، راست هم مي‌گويد، اصلا اسلام يعني تسليم در مقابل پروردگار و محو شدن دراو و امر او با تزوير و ريا كه شرك است نمي‌سازد.

آزادگي كه در حافظ مشاهده مي‌شود، ناشي از همين بينش عرفاني‌است والبته اخلاقيات در ديوان او هم از جمله چيزهايي بود كه من مايل بودم توصيه كنم به اينكه اگر رويش كار نشده، بشود. توصيه‌هاي اخلاقي حافظ از ديوان او استخراج شود و بيان گردد و شرح بشنود.

مساله ديگر مساله شخصيت حافظ به صورت جمع بندي شده است البته شايد در ضمن آنچه گفته آمد اين مطلب هم ادا شده باشد. اما مختصري عرض مي‌كنم براي اينكه تصويري از شخصيت حافظ ارايه گردد.

حافظ به هيچ وجه آن رند ميكده‌نشين اسير مي‌و مطرب و مه جبينان كه‌بعضي تصوير كرده‌اند، نيست و باز تكرار مي‌كنم كه منظور من از حافظ آن شخصيتي است كه از حافظ در تاريخ ماندگار است.يعني آن بخش اصلي و عمده عمر حافظ كه بخش پاياني آن است. نمي‌گويم در طول عمرش اين نبوده، شايد هم بوده است، البته قرايني هم بر اين معنا دلالت مي‌كند، اما حافظ لااقل در ثلث آخر زندگيش يك انسان وارسته و والا بوده است.

اولا يك عالم زمانه است،يعني درس خوانده و تحصيل كرده و مدرسه رفته است فقه و حديث و كلام و تفسير و ادب فارسي و ادب عربي را آموخته است، حتي از اصطلاحاتي كه از نجوم و غيره به كار برده معلوم مي‌شود دراين علوم هم دستي داشته است.

اين عالم بساط علم فروشي و زهد فروشي و دين فروشي را هرگز نگسترده است و آن روز البته چنين بساطهايي رواج داشته است.

اين عالم در بخش عمده‌اي از عمرش راه سلوك و عرفان را هم پيموده است.

در اينكه وابسته به فرقه‌اي از متصوفين هم نيست، شايد شكي نباشد. يعني‌هيچ يك از فرق متصوفه نمي‌توانند ادعا كنند كه حافظ جزء سلسله آنهاست، زيرا براي او هيچ مرشدي، شيخي، قطبي بيان نشده و بعيد هم به نظر مي‌رسد كه او قطبي و شيخي داشته باشد و در اين ديوان كه از افراد زيادي در آن سخن رفته‌است از آن مرشد و معلم سخني نرفته باشد. البته در اشعار او اشاره‌اي است به اينكه بدون پير، راه عشق را نمي‌توان طي كرد:
به راه عشق منه بي‌دليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
شعر حافظ در زمان خود او گسترش و شهرت يافته بود، زمان او از لحاظ سياسي يكي از بدترين زمان‌هاي تاريخ ايران است و من واقعا در تاريخ به ياد ندارم زماني را و منطقه‌اي را كه به قدر شيراز در زمان حافظ دستخوش تحولات گوناگون سياسي همراه با خرابي‌ها و ويراني‌ها بوده باشد.

اگر مبدا اين دوران و پادشاهي‌هاي زمان حافظ را زمان شاه شيخ ابواسحق اينجو دانيم كه زمان شروع سلطنتش هفتصد و چهل و اندي است. دوران جواني حافظ است. چون حافظ سال ولادتش معلوم نيست (‪ ۷۲۰‬يا ‪ (۷۲۲‬اما حدودا مي‌شود فهميد كه در حول و حوش ‪ ۷۲۰‬است. حافظ جوان بيست و چند ساله‌اي بوده كه اين پادشاه به مسند حكومت مي‌رسد و خود اين پادشاه جوان و خوش ذوق و احتمالا عياش و زيبا و شاعر و اديب و مورد علاقه حافظ، جنگ‌هاي فراواني را با امير مبارزالدين در كرمان داشته است و با ديگران يعني خود اين آدم هم نمي نشسته است در شيراز كه تنها به كار حكومت بپردازد، بلكه جنگ‌هاي متعددي داشته است كه اين جنگ‌ها بالاخره به غلبه آل مظفر و بر سركارآمدن مبارزالدين محمد مظفر و پيروزي او بر شيخ ابواسحق منجر مي‌شود و فرار او و بالاخره قتلش.

سلطنت آل مظفر تا سال ‪ ۷۹۵‬هجري به طول مي‌انجامد. آل مظفر از صغير و كبير به دست تيمور قتل عام مي‌شوند. آل مظفر حدود چهل سالي حكومت كردند كه وفات حافظ هم به احتمال زياد ‪ ،۷۹۲‬شايد هم ‪ ۷۹۱‬است و بيشتر ‪ ۷۹۲‬ذكر شده است. در طول اين چهل سال چندين پادشاه از اين خانواده بر سركارآمدند، خانواده عجيبي بودند و به تيمور گفته شد كه شر اين خانواده را كم كن چون اينها آرام ندارند، برادر با برادر، پسر با پدر، پدر با پسر، پسرعمو با پسر عمو، برادرزاده با عمو. آنقدر اينها از يكديگر كشتند و چشم ميل كشيدند و زندان كردند كه حد و حصر ندارد. اينها اگر بمانند باز هم همين فسادها را خواهند كرد. آدم احساس مي‌كند كه حق با آنها بود كه يك چنين گزارشي را به تيمور دادند.

امير مبارزالدين را پسرش شاه شجاع كور كرد و بعد كشت. شاه شجاع سال ها زندگي كرد، به وسيله برادرش از شيراز اخراج شد. دوباره بعد از يكي دو سال به حكومت شيراز برگشت. او باز برادر را اخراج كرد. بعضي‌از برادرهايش را كشت، بعضي از پسرهاي خودش را كور كرد، تا بالاخره از دنيا رفت.

پسر او شاه زين العابدين به حكومت رسيد و او هم به وسيله پسر عمويش شاه منصور، ابن شاه منصور آخرينشان بود و در همين بيابان‌هاي شيراز،خودش و يارانش در ميان لشكريان تيمور كشته شدند. شما ببينيد در طول چهل سال چقدر جنگ، چقدر خونريزي، خويشاوند كشي و بيگانه كشي، يك چنين وضعيتي در شيراز وجود داشته‌است و دائما مردم شيراز زير فشار وارعاب اين ديكتاتورهاي زبان نفهم و مغرور بودند كه هر كدام سلقيه مخصوصي داشتند. چنين وضعيت آشفته‌اي بر شيراز حكومت مي‌كرده و حافظ حدود شايد ‪ ۴۵‬يا ‪ ۴۰‬سال از عمر خودش را در دوران اين خانواده گذرانده است. طبيعي است كه با شهرت حافظ در شعر و شاعري اين انتظار از او وجود داشته باشد كه زبان به مدح بعضي از افراد اين خانواده بگشايد و گشوده است. نمي‌شود ديگر بياييم توجيه كنيم بگوييم كه نخير چنين نيست:
سحر زهاتف غيبم رسيد مژده به گوش
كه دور شاه شجاع است مي‌دلير بنوش
يا" بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد"، خوب منصور پادشاه را دارد مي‌گويد شكي نيست با حاجي قوام :" هستند غرق نعمت حاجي قوام ما".

حاجي قوام وزير شاه شيخ ابواسحق است، يقينا اين مدح‌ها مربوط به اين افراد است، اما آنچه من مي‌خواهم بگويم اين است كه اين مدح‌ها از رتبه و قدرحافظ چيزي نمي‌كاهد.اين كمترين كاري است كه شاعري‌درحد حافظ مي‌توانسته است در آن روزگار بكند. شما نگاه كنيد ببينيد معاصرين حافظ چه مي‌كردند سلمان ساوجي يك شاعر معاصر حافظ است ببينيد چه مقدار براي ايلخانيان،چه شيخ حسن و چه پسرش اويس بن حسن و چه احمدبن اويس، مدح گفته است و چقدر شعر درباره اين خانواده سروده است.

سلمان ساوجي با خواجوي كرماني يا ديگر شعرايي كه معاصر حافظ بودند، مدح مي‌گفتند، آنچه كه حافظ گفته كمتر است:
البته اينجا باز من بايد نكته ديگري را متذكر شوم و آن اينكه بعضي از نويسندگان ما گفته‌اند، حافظ به زبان غزل، قصيده مي‌گفته و مدح مي‌سروده است. به نظر من اهانتي از اين بزرگتر نسبت به حافظ نيست. اينكه در يك غزلي و در پايان يك غزل يا يك گوشه‌اي از آن اسم يك پادشاهي را آورده باشد غير ازاين است كه غزل را در مدح آن پادشاه سروده باشد. اين كار در بين شعرا رايج است، شاعر غزلي را براي دل خودش نه براي كسي ديگر مي‌گويد،بعد آن را به نام دوستي، رفيقي و يا يك عزيزي مزين مي‌كند. در پايان آن غزل، اسم آن عزيز را هم مي‌آورد. آن معنايش اين نيست كه از اول تا آخر غزل هر چه گفته خطاب به اوست.

اين كار را حافظ هم كرده است. غزل را براي خودش، براي دل خودش و آرمان خودش گفته است. در پايان يك بيتي، مصراعي هم به نام يكي از آن كساني كه آنجا در آن زمان بوده‌اند، مثلا امرا اضافه كرده است، جز چند غزل، يكي همان غزل احمدالله است كه درباره سلطان احمد ايلكاني است، يكي همين منصور پادشاه است كه درباره منصور مظفر است و يكي دو تا هم راجع به شاه شجاع است. آن پيروزه بواسحق را هم بعد از زمان ابواسحق گفته است. همان را هم بنده احتمال مي‌دهم مرادش از پيروزه بواسحقي همان پيروزه معروف بواسحق است كه نوشته‌اند يك نوع فيروزه خوب است كه جزو بهترين فيروزه هاست و به پيروزه بواسحق معروف است.

حافظ با اين اسم بازي كرده و يك معناي عرفاني هم حتي مي‌تواند موردنظر حافظ باشد، قطعا نمي‌شود گفت اين در مدح ابواسحق است.

من درباره شخصيت حافظ اين شخصيت والا و ارجمند خيلي حرف و سخن در ذهن دارم لكن مصلحت نمي‌دانم كه بيش از اين جلسه شما برادران و خواهران عزيرو مهمانان گرامي را معطل كنم،اميدوارم كه به بحث‌هاي مفيد در اين مورد برسيد.

همين قدر بگويم كه حافظ همچنانكه تا امروزشاعر همه قشرها در كشورمابوده است بعد از اين هم شاعر همه خواهد ماند و اميد است كه هر چه بيشتر توفيق بيابيم و معارف اين شاعر بزرگ را از اشعارش فهميده، شخصيت او را بيشتر درك كنيم و آن را پايه خوبي براي پيشرفت معرفت و فرهنگ جامعه و كشورمان قرار دهيم.ك/‪۴‬

ارسال خبر: ۰۹:۵۲ ‪دوشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷‬ نسخه قابل چاپ

اخبار مرتبط