داخلي. اجتماعي. گردشگري. نمك.
از: محمدرضا شكراللهي
هاج و واجم.دلم ميلرزد. به آدمهاي ونگ ميمانم. انگار توي عرش اعلا سير ميكنم.پنداري توي گوي سپيدي از جنس لطيف ابر غوطهورم. در خلسه لقاي عروس كوير از خود بيخودم.
وقتي صداي قروچ قروچ شكستن پولكهاي تور عروس مرنجاب را در زير پاهاي لرزانم ميشنوم، آخ كه چه حظي ميكنم.
اينجا حجلهگاهي است كهعروس سپيدپوش كويردرآن جلوس كرده و من دست بهسينه، محو جمال دلفريب اويم.
اين حجلهگاه همان درياچه سپيدفام نمك است.ساعت ۱۳يكروز بهاري است و گذر تيم ايرنا به اين خطه بكر افتاده است.
از دلفريبي عروس كوير هرچه بگويم،كم گفتهام.راحت نميتوانم وصفش كنم. هي تقلا ميكنم تا بغلبغل گلواژههاي قاموس دلم را توي گردونه خيالم بچرخانم تا خامهي حرفهايم به تنوره دلم بچسبد اما انگار نميشود.نميتوانم جمال بيمثال اين خطه افسونگر را آنطوريكه بشايد بستايم، اصلا خودت بايد باشي تا ببيني، با اين حرفها كه بارم بار نميشود.
هورا به اين همه هنر بيتا كه درخلقت اين تابلوي شگرف و شاهكار آفرينش به وديعت گذاشته شده است.دراينجا همه چيز به سپيدي ميگرايد.همه چيز رنگ برف دارد.زمين ، آسمان و حتي خط افق همرنگند. تا چشم كار ميكند، سپيد است و سپيد.انگار رختي از پنبه بر تن زمين كردهاند.آسمانهم رنگ زمين دارد و خط افق بين اين دو، بسادگي قابل تمايز نيست.
شش ضلعيهاي تركخرده شبيه كندوي زنبور از جنسكريستال نمك،منظرهاي سحرآميز و جادويي در پيش چشمانم گشودهاند. شش ضلعيها عينهو يك شبكه تورسفيد قرص مهپاره رخسار عروس مرنجاب را پوشانده است.اين كرت بنديهاي منتظم حجلهگاه كويري جان ميدهد براي "لي لي بازي " بچهها.
مشعل خورشيد،وسط آسمان كوير بخار پس ميدهد و من دربارگاه دلرباي حجلهگاه عروس ، اين پا و آن پا ميكنم.
آه باور نميكنم كه من امروز دارم روي سطح دريا راه ميروم، مثل اسطورههاي توي قصههاي خيالي كودكانه يا اسوههاي وادي صوفيانه كهروي نرمه سطح دريا مي دوند.
وقتي بااعضاي تيمم از معبري كه دردل نمكزار كوبيدهاند تا آن را گشودهاند به وسط درياچه رسيدم،به خاطر حسي غريب،ترسيدم يكهو پايم را از ركاب ماشين رويكف زمين بگذارم.چرايش را نميدانم.پس بهآرامي پايم را روي روكش تن تردش گذاشتم،پاورچين پاورچين روي سينه دريا جلو رفتم.قروچ و قروچ تركيدن تاول حبابهاي نمكي زير پايم، وه كه چه كيفي دارد.با هر گامم ، قالب سفيد جاي پاهايم نقش ميبندد و بلافاصله در گودي آنها ، آبي زلال پر ميشود.
خورشيد نيمروز، در وسط آسمان، خرمن گيسوان زرفامش را روي بلور شانههايش ريخته است و از دل آسمان برايم دلبري ميكند وروشني شيري رنگش را به رويم ميتراود و گهگاه هم از بغل يك ابر كمپشت بهاري كه هي جلوي رويش را ميگيرد ، برايم "دالي"مي كند.
تيم ما در امتداد برنامه كويرنورديش ، وقتي از كارونسراي"مرنجاب " بيرون زد و در طي مسير خود،لختي را با يك قافله شتر همراه شد كه در سياههي خط خطي هاي قبليام، حديثش را بازگفتم به يكي از ديدنيترين نقاط كشور يعني "درياچه نمك" كه از فرط سفيدي مسحوركنندهاش به عروس كوير شهره است و درست در وسط ايرانمان واقع شده ، رسيد.
زمين دورادور درياچه، حالت باتلاقي دارد و با ماشين نميشود از آن گذشت و تنها راه،جادهاي است كه چهار كيلومتر مانده به كارونسرا، سرباز ميكند.
بيگدار به آب نزديم،در معيت يك "نابلدچي"از همين راه ،دل به دريا زديم.
ابتداي اين راه،قهوهاي رنگ است اما هرچه جلوتر رفتيم، سفيد و سفيدتر شد.
خورشيد كويري فصل بهار،بي رمق،روي كف آسمان از شرق به غرب سر ميخورد، همرنگ پاترول بيجان ما كه روي صيقل بلورهاي نمكزار از جنوب به شمال ليز ميخورد اما به هر جان كندني جلو ميرود تا بعد از حدود نيم ساعت ، به قلب سفيد درياچه ميرسد.
آخ كه اينجا چقدر دلگشا و مصفاست. انعكاس انوار زرفام خورشيد روي زلال كريستال هاي زمين، جابه جا، چشمك ميزند. زمين مثل آسمان برق ميزند.
اينجا، همان ميعادگاهي است كه از اول قرار بود، به آنجا برويم و الان هم به آن رسيدهايم ، يعني درست در وسط درياچه نمك ايران.
دور و برم را ورانداز ميكنم:سبحانالله كه تا چشم كار ميكند سفيدي ميزند و روي سطح دشت تابناك درياچه اشكال هندسي منتظم وغيرمنتظم از جنس بلورنمك نقش بسته است.
در حجلهگاه عروس كوير ، دانههاي كوچك و بزرگ نمك عينهو دانههاي نقل روي زمين پخش و پلاست، انگار آنها را روي عروس سپيدبخت دريا پاشيدهاند.من ذوق زده و حريصانه يكي از نقلهاي مليح را از روي حجلهگاه كوير ورميچينم، اما بيدرنگ در كف دستم واميرود.
در اينجا،آلونكي تيرگون سراپا كردهاند و در چند متري آن ،روي يك بلندي، منبع آبي تعبيه شده كه رانندگان ماشينهايي كه كارشان جمعآوري نمك از سطح درياچه است ، از آنها استفاده ميكنند.
در جاي جاي طول مسير عبور از وسط درياچه ،تل هاي تيره رنگي،پخش و پلا، توي چشم ميآيد،اولش ، آنها را كپههاي خاك و خل پنداشتماما بعد فهميدم كه تل نمك هاي جمعآوري شده روي سطح درياچه است كه براثر مرور زمان و نشستن غبار روي آنها، به تيرگي گراييدهاند.
درچند جاي اطراف جاده حلقههاي فرسوده لاستيك خودروروي سطح درياچه ولو شده است.كار، كار ماشينهاي حامل نمك است،هر چند رانندگان نمك كش هم از سياهي آنها براي گم نكردن جهت مسير خود استفاده ميكنند.
در برخي از نقاط درياچه رنگ نمكزار به زردي گراييدهاست كه آخرش من علتش را نفهميدم، يعني بلدچي همراهمان ،آني نبود كه اين را بداند.
در اينجا غير از اعضاي تيم ما ، سه راننده ماشينهاي جمعكننده نمك و يك دم جنبانك (پرندهاي به اندازه گنجشك كه درجنوب كشور بهآنها"زيتك"ميگويند) تنابندهاي به چشم نميخورد.
ماشينهاي دروگر نمك ، گرگر دارند محصول سپيدناك اين دشت پربركت را جمع ميكنند و اينجا و آنجا ، جابه جا، دپو ميكنند.
انگار يكي به جلو هلم ميدهد.دلم براي پيشروي روي سطح نمكزار پرميكشد هر چند هول دارم كه نكند نازكهي ترد بلور زيرپايم بتركد و يكهو غل بخورم ته درياچه.بالاخره بيخيال شدم و دل به دريا زدم و ازسطح جاده شروع به پيشروي به سوي بقيه نقاط درياچه كردم اما هنوز چند قدم نرفتهام كه يكهو پايم تا مچ،توي شورآب ميتپد.اي بابا! اگر هوس است همين چندقدم هم بس است.بيدرنگ بسوي سفتي جاده پس ميكشم اما پاهاي نمكينم،از تيزابه گزنده شورزار ميسوزد و ذق ميزند.
سكوتي سحرآميز، فضاي اين سپيدستان آسمانگون را پر كرده است. حسي گنگ بين هيجان و هراس يا حزن و حسن يا غربتي قريب در وجودم زبانه ميكشد.
اغواي اين سكوت دلانگيز و شعشعه زرناك آسمان و زمين مرا اسير خود كرده است.چقدرخوش دارم تاريكناي شبانگاه را هم در اينجا پلاس شوم و آسمان ستاره باران حجلهگاه عروس كوير مرنجاب را هم ببينم اما انگارول معطلم. هم اخم و تخم همراهانم،هم هزار كار ديگر روي دستم مانده،براي نماندنم، مرا بس است.
روكش و لعاب زمين وآسمان اينجا به سفيدي ميزند.برق تابناك خورشيد و تلالوي بلورهاي كريستال درياچه،چشمهايم را ميآزرد. چاره كار، عينك آفتابياست.