ENGLISH  عربي  中文  Français  Español   Türkçe   امروز: ‪شنبه، ۵ مرداد ۱۳۸۷‬

در انتظار رويت خورشيد/ حافظ از نگاه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي (‪(۴‬

شيراز، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۷/۲/۹‬

داخلي. سفر. رهبر انقلاب.

كسي كه زيباترين اشعارش، اشعار عرفاني است يا لااقل اشعار عرفاني جزو زيباترين اشعار اوست:
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد ازين غيرت و برآدم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
وجود اين قبيل اشعار را كه در سراسر ديوان حافظ پراكنده است و نداي يك عرفان والاي مصفاي غيبي را مي‌دهد نديده مي‌گيرند و مي‌گويند اين آدم به خدا و قيامت و دين معتقد بوده است شبيه همين جفا (شايد يك مرحله پايين‌تر) جفاي كساني است كه علي رغم اين همه شعر عرفاني و اين همه شعر اخلاقي درديوان‌حافظ،جهان بيني او را جهان بيني شك و بي‌خبري و بي‌اطلاعي از غيب و معرفت جهاني و انساني معرفي كرده‌اند و او را يك انسان معتقد به دم غنيمتي و دمدمي مزاجي و اسير شهوات روزمره زندگي و نيازهاي سست،حقيرمادي دانسته‌اند، عجيب اين است كه اين افراد كه حافظ را فاسق و غرق در محرمات و پستي‌هاي معموملي بشري معرفي كرده‌اند، خود حافظ را ستايش مي‌كنند و مي گويند كه او دچار سرمستي بود، غرق سرمستي بود، غرق معرفت بود.

من نمي‌دانم كه اين چه معرفتي است كه همه چيز را با هم مخلوط مي‌كنند.

متاسفانه در نوشته‌هاي معاصرين خودمان از فضلا و دانشمندان هم ديدم مثلا مرحوم شبلي نعماني در شعر العجم مي‌گويد كه به من نگوييد مي‌حافظ مي‌ظاهري بود يا مي‌معنوي، هر دو مستي مي‌آورد. آخر اين هم شد حرف؟ تعجب است از اين دانشمند بزرگ و فاضل اديب كه چنين حرفي بزند. درست است كه هر دومستي مي آورد اما آخر اين مستي، مستي و بي‌خودي از عقل است، بيگانگي از خود انساني و از شعور انساني است و آن بي‌خبري از خود مادي و غرق شدن‌درمعرفت و درك معنوي والاي انساني است. اينها اصلا چطور با هم قابل مقايسه هستند؟ خواسته‌اند حافظ را اين طور معرفي كنند. بند جهان بيني حافظ را جهان بيني عرفايي مي‌دانم. بلاشك حافظ يك عارف است. البته وقتي ما مي‌گوييم او يك عارف است، منظورمان اين نيست كه از اولي كه رفت مكتب و از مكتب آمدبيرون يك عارف شبيه بايزيد بسطامي بود تا آخر عمرش، بلكه مردي بوده كه ‪، ۷۰‬ ‪ ۷۵‬سال عمر كرده است و اگر سي سال آخر عمرش را هم با عرفان گذرانده باشد خوب يك عارف است.

عرفاي بزرگ هم از اول بسم الله زندگيشان كه عارف نبودند، بالاخره يك دوراني را گذرانده‌اند يا دوران عادي را و يا دوران كسب و تجارت را و يا دوران علم و تحصيل و فضل و يا حتي دوران فسق و فجور را. يك مرتبه هم به خاطر حادثه‌اي يا به خاطر هر دليلي به معنويت و نور راه پيدا كرده‌اند و عارف شده‌اند. ما مي‌گوييم حافظ عارف گشته به وصال حق رسيده و از دنيا رفته است.

جهان بيني حاف‌ظ - آنچه كه به عنوان جهان بيني او مي‌شود معرفي كرد و سخن آخر حافظ است - بدون شك جهان بيني عرفاني است.

همان طور كه عرض كردم حتي بسياري از كساني هم كه او را غرق در كامجويي و سقوط شهواني معرفي مي‌كنند در بيانات ستايش آميز، اما در واقع هجوآميز خودشان،قبول مي‌كند كه حافظ محدود به همين مسايل حسي نيست. درخلال كلماتشان اين چيزها هست. ممكن است سوال كنيد كه اگر او عارف بوده، چرا به اين زبان حرف زده است، پاسخ اين است كه اين زبان، زبان رايج عرفا و متذوقين اسلام از زمان محي‌الدين عربي تا زمان حافظ و از زمان حافظ تا امروز بوده است. يعني محي‌الدين عربي هم از شراب و محبوب حرف زده است، فخرالدين عراقي هم با همين زبان حرف زده است، مولوي هم در ديوان شمس با همين زبان سخن گفته است. همه كساني كه در عرفان آنها هيچ شكي نيست با همين زبان صحبت كرده‌اند. برخي قبل از زمان حافظ بوده‌اند و بعضي هم بعد از زمان حافظ اگر بگويم بعدي‌ها از حافظ ياد گرفته‌اند، در مورد قبلي‌ها طبعا چنين حرفي صحيح نيست. اين زبان رايج عرفان در آن روزگار بوده است دلايلي هم دارد. اينكه چرا بااين زبان مي‌گفتند در اين‌باره هم گويندگان ونويسندگان گفته‌اند و نوشته‌اند، حتي در ميان گويندگان عرب زبان همين طور بوده است.

محي‌الدين و ابن فارض شاعر عارف معروف عرب قبل از حافظ هم با همين زبان حرف زده‌اند.

من ادعا نمي‌كنم كه همه شعر حافظ در سراسر ديوانش شعر عارفانه است، بلكه به عكس من اين را هم يك افراط مي‌دانم كه ما حتي شعرهاي واضحي راكه هيچ محمل عرفاني ندارد، عارفانه بدانيم:
گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر كن حلالش
اين را ديگر نمي‌شود گفت كه عرفان است، نمي‌شود گفت كه جعفرآباد، روح انساني است و مصلا، فيض ازلي است. جعفرآباد و مصلا در شيراز موجود است، و يا مثلا خوشا شيراز و وضع بي‌مثالش.

بعضي از اشعاري كه عرفا از آن زياد استفاده مي‌كنند، اشعاري هستند كه مي تواند به معناي ظاهري عشقي مادي به حساب بيايد. در دوره‌اي از عمرش شاعر اين طور حرف زده است.

به نظر من هر دو طرف تحليل‌هاي اغراق آميز مي‌كنند. مبالغه است كه ما بگوييم تمامي اشعار حافظ به تعبيري بالاخره به دين و عرفان و قرآن مربوط مي شود. هيچ اصراري نيست كه ما بياييم همه اشعار او را به اين معنا حمل كنيم. آنكه با شعر آشناست مي‌فهمد كه چنين نيست.

البته عرفا از تمام گفته‌هاي شاعر استفاده‌هاي معنوي و عرفاني كرده‌اند و حقيقت حال خودشان آنها را به اين استفاده رسانده است. اين را نبايد فراموش بكنيم و هيچ كس را هم نبايد از اين كار منع كرد.

مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكي، عارف مشهور دوره قبل از ما كه يكي از سوختگان و مجذوبان زمان خودش بوده و بزرگاني را تربيت كرده در قنوت نماز شب مي‌خوانده است:
زان بيشتر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب كن
پدر بزرگ من از علماي معروف مشهد و مردي زاهد بود و ديوان حافظ خود را به مادر من داده بود، من در كودكي به آن ديوان مانوس بودم، در حاشيه ديوان آن مرد عالم فقيه زاهد يادداشت‌هايي نوشته بود، از جمله يكي از يادداشت‌ها اين بود، اين غزل را در كشتي مابين كراچي و جاي ديگر در سفر مكه مي‌خواندم: يك عالم عابد زاهد سالك در راه مكه كه مي‌خواسته است حالي بكند، از شعر حافظ استفاده مي‌كرده است. ما راه را نبايد بر كسي ببنديم، هر كس از هر چه بخواهد استفاده كند و هر جور استفاده‌اي دل او بخواهد بكند، آزاد است، ولي ما حق داريم چهار چوبي براي جهان بيني حافظ مشخص كنيم.

جهان بيني حافظ، جهان بيني عرفاني است. آن كسي كه اين اشعار عرفاني را مي گويد كه نظير آن در يك باب عرفان تا كنون گفته نشده است، نمي‌تواند جهان بيني غير از جهان بيني عرفاني داشته باشد.

اولا بارزترين مظهر اين جهان بيني در كلام حافظ عشق است و اين بدان خاطر است كه بشر در راه طولاني كه در مراحل سلوك دارد تا به لقاء الله برسد، اين سير از منزل يفظه شروع مي‌شود و اين منازل جز با شهپرعشق‌امكان ندارد كه طي شود.

بدون محبت و بدون عشق و جذبه عاشقانه، هيچ سالكي نمي‌تواند اين طريق را پشت سر بگذارد، لذا در جهان بيني عرفاني و در مكتب عرفا عشق و محبت جايگاه بسيار برجسته‌اي دارد و در ديوان حافظ هم اين معنا موج مي‌زند:
طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق بي‌نصيب مباش
كه بنده را نخرد كس به عيب بي‌هنري
مي صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبي كوش و گريه سحري
طريق عشق طريقي عجب خطرناك است
نعوذ بالله اگر ره به مقصدي نبردي
اين نفس يك عارف است. امكان ندارد كسي بدون پايه والايي از عرفان اين گونه سخن بگويد. در مباحث عرفان نظري وحدت وجود كه يكي از اصلي‌ترين مباحث عرفان است در كلمات حافظ فراوان ديده‌مي‌شود. البته باز هم نمي‌توانم خودداري كنم از اظهار تاسف از اينكه بعضي از نويسندگان و ادباي محققي كه با وجود مقام والاي تحقيق در ادبيات از عرفان نظري اطلاعي ندارند و در آن كاري نكرده‌اند وحدت وجود را كه به حافظ نسبت داده شده است، به معنايي همه خدايي تعبير كرده‌اند و آن را جزو شطحياتي دانسته‌اند كه در زبان حافظ مثل برخي از عرفاي ديگر ظاهر شده است و نه به عنوان يك بينش و طرز تفكر.

‪۶۷۵/۵۱۵/۶۷۷/۶۷۹‬

ارسال خبر: ۰۹:۵۲ ‪دوشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷‬ نسخه قابل چاپ

اخبار مرتبط