داخلي. فرهنگي. فردوسي
گزارش از : فاطمه يوسفي
چو اين نامور نامه آمد به بن زمن روي كشور شود پر سخن
از آن پس نميرم كه من زندهام كه تخم سخن را پراكندهام
هر آن كس كه دارد هش و راي و دين پس از مرگ بر من كند آفرين آري او ، سخن سرا و استاد بيهمتاي شعر و خرد پارسي و بزرگترين حماسه سراي جهان است كه با خلق شاهنامه، بزرگترين شاهكار حماسي جهان، نه تنها نام خود كه نام ايران و ايراني را بر بلنداي تاريخ بلند آوازه و جاودان كرد.
بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي فردوسي بزرگ عمر گرانقدر خود را در راه پاسداشت زبان و فرهنگ ايران زمين با خلق بزرگترين سرمايه فرهنگ ملي ايرانيان يعني شاهنامه صرف كرد، شاهنامهاي كه شناسنامه ايران و ايراني است
شاهنامه اثري بينظيري است كه به جهت حفظ روايات كهن ملي و پاسداري از فارسي دري ، گرانبهاترين متن تاريخ زبان پارسي محسوب ميشود.
سلطان حماسهسرا ،اسطورههاي باستاني ايران و افسانههايي را كه ميرفت تا در گردش ايام غبار فراموشي بر آن نشسته و از خاطرهها پاك شود، به نظم كشاند.
برخي موارد چون آنچه كه درباره شاهان پيشدادي، كيانيان ، پارتها و ساسانيان در شاهنامه به نظم كشيده شده منحصر به فرد است و جز در اين كتاب هيچ متني از آنها در هيچ اثر ديگري بر جاي نمانده است.
شاهنامه، شاهكاري است كه حكيم توس با نگاشتن آن نه تنها زبان پارسي را قوام و ثبات بخشيد و يك زبان ملي را تثبيت كرد، بلكه چارچوب يك دستگاه فكري و نوع نگرش به جهان و هستي را هم بر پايه اعتقادات بومي و مردمي دوران خود ارائه و پايههاي مذهب و ايرانيت موجود را تقويت كرد.
شاهنامه، دستاورد ارزشمند مردمان ايران زمين در قرون سوم و چهارم هجري براي احياي ارزشهاي ملي، مبارزات و پاسداري از سرزمين پدران خويش در برابر بيگانگان و متجاوزان و اعراب بوده است.
خلق شاهنامه در قرن چهارم هجري را بايد دستاورد فرهنگي، عاطفي و ملي مبارزات و كوششها عليه وضعيتي دانست كه با از دست رفتن استقلال، اقتدار و يكپارچگي ملي ايران به مرور آثار خود را در زمينههاي مختلف آشكار ميكرد.
اثر منحصر به فرد حكيم توس، دستاورد گرانقدري از به هم پيوستن بازماندههاي تاريخ، فرهنگ و اسطورههاي ايران زمين است كه متن آن به رغم گذشت قرنها در خاطره و سينههاي فراخ مردمانش زنده ماند و شهرتش بزرگترين كتابخانههاي جهان را هم در نورديد.
شاهنامه روايت نبرد خوبي و نيكي با بدي از قيام كاوه آهنگر بر ضحاك ظالم، كين خواهي منوچهر از سلم و تور، مرگ سياوش به دسيسه سودابه و دهها و دهها قصه و فسانه ديگر است.
تفكر استاد سخنسراي توس و انديشه حاكم بر شاهنامه او هميشه مدافع خوبي- ها و نيكيها در برابر ظلمها و تباهيها بوده است.
بازيگر اصلي اين روايتهاي بينظير پهلواناني هستند كه نمونههاي متعالي انساني را روايت ميكنند و با تمام توان به دفاع از موجوديت اين كشور و ارزشهاي عميق انساني مردمانش بر ميخيزند و جان در طبق اخلاص مينهند.
فريدون، سياوش، كيخسرو، رستم، گودرز و توس همه نامهايي آشنا و عزيز از پهلواناني است كههنوز هم پدران و مادران ايراني بهاحترام دلاوري و مردانگي و پهلواني آنان، فرزندان خود را بدانها نام مينهند.
به راستي كه داناي بزرگ توس با خلق اين شاهكار ادبي نه تنها فرهنگ و تاريخ كه همه سند اصالت ايرانيان را جاودانگي بخشيد، اثري كه حافظ راستين سنتهاي ملي و شناسنامه بزرگ يك ملت است و بيش از همه حكيم توس خود بر آنچه كه ميكرد و عظمت آن آگاه بود.
بناهاي آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند كه از باد وباران نيابد گزند و ملك الشعراي بهار هم ميگويد:
آنچه كورش كرد و دارا و آنچه زرتشت مهين
زنده گشت از همت فردوسي سحر آفرين نام ايران رفته بود از ياد تا تازي و ترك
تركتازي را برون راندند لاشه از كمين اي مبارك اوستاداي شاعر والانژاد
اي سخنهايت به سوي راستي حبلي متين باتو بدكردند و قدر خدمتت نشناختند
آزمندان بخيل و تاجداران ظنين به راستي در حيات او هيچ كس قدر اين بزرگترين حماسهسراي جهان را در نيافت جز خود او.
جهان از سخن كردهام چون بهشت از اين بيش تخم سخن كس نكشت و در جايي ديگر خود او ميگويد :
از اين نامور نامهي شهريار به گيتي بمانم يكي يادگار تو اين را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان ازو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز و معني برد چنين يادگاري شد اندر جهان برو آفرين از كهان و مهان و آن زمان كه بالاخره محمود غزنوي بعد از چندين سال از پايان كار، باري ۶۰هزار درهمي از سكههاي زر را بر بار اشتران به عنوان صله اين شاهكار ارزشمند به درخانه بزرگ نامدار ادب پارسي فرستاد تا جفاي خود و اطرافيانش را در حق حكيم توس جبران كند ديگر دير شده بود.
برخلاف آنچه كه گفته ميشود حكيم توس شاهنامه را نه براي صله به سلطان محمود غزنوي بلكه به خاطر علاقه و عشقي وافر كه به ايران و فرهنگ و زبان پارسي و جاودانگي آن داشت سالها قبل از آنكه محمود به سلطنت برسد، آغاز كرد.
خود او ميگويد:
چو ايران نباشد تن من مباد بدين بوم و بر زنده يك تن مباد دريغ است كه ايران ويران شود كنام پلنگان و شيران شود
اما طي ۳۰سال به مرور ثروت و جواني را از دست داد و درصدد برآمد آن را به نام پادشاهي بزرگ كند،بدين گمان كه سلطان غزنين قدر او را خواهد شناخت اما محمود كه به مدايح و اشعار ستايش آميز شاعران بيش از تاريخ و داستانهاي پهلواني علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانكه شايستهاش بود ارزش ننهاد.
برخي در علت اين بيحرمتي گفتهاند به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بدديني متهم گشته بود و از اين رو سلطان به او بياعتنايي كرد و شاهنامه را بيارزش دانست و از رستم به زشتي ياد كرد.
مولف تاريخ سيستان در اينباره ميگويد:بر فردوسي خشم آورد كه "شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
فردوسي از اين بياعتنايي محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بيتي چند در هجو سلطان محمود گفت و غزنين را ترك كرد.
بزرگمرد ادب پارسي سرانجام به سال ۴۱۱هجري قمري در زادگاه خود، آن هنگام كه صله محمود براي او به شهر وارد ميشد دنيا را با تمام زرق و برق و طلا و نقره و دلبستگيهايش به سلطان وا نهاد و روي در نقاب خاك كشيد.
"سلطان كه اين را بشنيد از اعماق جان نادم گشت كه چرا زودتر از كاروان غفلت رها نگرديده است" و از اين رو دستور داد تا با آن سكههاي زر كاروانسرايي در مسير مرو ساخته كه مردم در آن بياسايند و دعا و فاتحهاي را نثار روح اين بزرگ مرد ادب پارسي كنند،غافل از آنكه استاد توس بنايي مستحكم را استوار گرداند كه تا تاريخ هست جاودانه است و همواره قلب كه نه گوهر و تمدن ايراني و ايرانيان را با خود دارد.
يكي فرش گسترده شد در جهان كه هرگز نشانش نگردد نهان ادامه دارد...